و چه دشوار است نوشتن از رفتنِ مردی که گویی پاره‌ای از آسمان بود و ناگهان از افقِ زمین کوچ کرد… . او رفت و با رفتنش، خورشیدی در دلِ شب به خون نشست؛ اما از زخمِ سرخش، هزاران سپیده سر برآوردند. او از میانِ ما عبور کرد و به ارباب مان پیوست، و ما ماندیم و داغی که در واژه نمی‌گنجد؛ چرا که بعضی رفتن‌ها، نه پایانِ حضور، که آغازِ معنایی تازه در تاریخ‌اند.